تبليغاتX
«دهكده زبان»
آنچه بهتر است از زبان انگلیسی بدانید
سلام دوستان عزیز

دو متن انگلیسی به مناسبت روز پدر:

 

What Makes a Dad
God took the strength of a mountain,
The majesty of a tree,
The warmth of a summer sun,
The calm of a quiet sea,
The generous soul of nature,
The comforting arm of night,
The wisdom of the ages,
The power of the eagle's flight,
The joy of a morning in spring,
The faith of a mustard seed,
The patience of eternity,
The depth of a family need,
Then God combined these qualities,
When there was nothing more to add,
He knew His masterpiece was complete,
And so, He called it ... Dad

آنچه یک پدر میسازد:

خداوند صلابت کوهستان،

عظمت درخت،

گرمای خورشید تابستانی،

آرامش دریای آرام،

روح بخشنده طبیعت،

دست آرامش بخش شبا هنگام،

فضیلت روزگاران،

قدرت پرواز عقاب،

لذت صبح بهاری، اعتماد و اعتقاد نهفته در دانه خردل،

شکیبایی جاودانه و

نهایت نیاز یک خانواده را در هم آمیخت

و از آن روی که ویژگی دیگری برای افزودن وجود نداشت،

دانست که شاهکارش آماده شده

و نام آن شاهکار را پدر نهاد.

 

F.A.T.H.E.R.S.
"F" aithful.
"A" lways there.
"T" rustworthy.
"H" onoring.
"E" ver-loving.
"R" ighteous.
"S" upportive.

 

F.A.T.H.E.R.S

F از با وفا

A از همیشه حاضر

T از قابل اعتماد

H از با عزت

E از همیشه عاشق

R از نیکوکار

S از حامی




امروز دوشنبه پانزدهم تیر 1388 به قلم :: بهنام کیماسی ::

A chief of one of the principal bands of the northern Blackfeet upon being asked by U.S. delegates for his signature to one of the first land treaties in his region of the Milk River, near the northern border of Montana and the northwest territories, responds with a rejection of the money values of the white man:

Our land is more valuable than your money. It will last forever. It will not even perish by the flames of fire. As long as the sun shines and the waters flow, this land will be here to give life to men and animals. We cannot sell the lives of men and animals; therefore we cannot sell this land. It was put here for us y the Great Spirit and we cannot sell it because it does not belong to us. You can count your money and burn it within the nod of a buffalo's head, but only the Great Spirit can count the grains of sand and the blades of grass of these plains. As a present to you, we will give you anything we have that you can take with you; but the land, never.

برای خواندن  ترجمه متن به ادامه ماجرا رجوع کنید.


ادامه ماجرا



امروز پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Love the people who treat you right

Forget about the ones who don't

And Believe that everything happens for a reason.

 

مردمانی که با تو درست برخورد می کنند را دوست داشته باش

کسانی که تو را دوست ندارند را به فراموشی بسپار

و باور داشته باش که هر آنچه که اتفاق می افتد حکمتی در خود نهفته دارد

 




امروز چهارشنبه پنجم فروردین 1388 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Love is like sunshine. It brings a golden glow to its beholder's face and a warm feeling all over their body. It awakens souls and
opens eyes. And when it’s over, it leaves billions of small memories called stars. To remind the world, that it still exists

عشق مثل درخشش خورشید میمونه که به صورت کسی که صاحبشه یه روشنایی طلایی میبخشه و به بدنش گرما میده. عشق روح ها رو بیدار میکنه و چشمارو باز میکنه و وقتی که به پایان میرسه میلیارد ها قطعه ی کوچک از خاطرات رو به جا میزاره که بهشون ستاره میگن، تا  همیشه دنیایی رو که هنوز وجود داره یاد آوری کنه.




امروز شنبه هفدهم اسفند 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Life ends; when you stop Dreaming,
Hope ends; when you stop Believing,
Love ends; when you stop Caring,
And Friendship; ends when you stop Sharing

 

زندگی به آخر خط می رسد آن هنگام که تو به رویاهایت پایان می بخشی

امیدها تمام می شوند وقتی که تو دیگر هیچ چیزی را باور نمی کنی

عشق به سرانجام می رسد وقتی که تو دیگر رازشی برای آن قایل نمی شوی

و دوستی از بین می رود آن زمان که با دیگران سهیم بودن را انکار می کنی

 

 

 

 




امروز سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

To realize

To realise

The value of ten years
           Ask a newly Divorced couple

اگر به دنبال یافتن ارزش ده سال هستی

 از زوجی که به تازگی از هم طلاق گرفته اند بپرس

To realize 
The value of four years
Ask a graduate

برای فهم ارزش چهار سال

 از کسی که فارغ التحصیل شده است سوال کن


To realize
The value of one year
Ask a student who Has failed a final exam
برای درک ارزش یک سال

 از دانش آموزی که در امتحان پایان سال مردود شده است

 سوال کن

To realize
The value of nine months
Ask a mother who gave birth to a still born
برای فهم ارزش نه ماه

از مادری که بچه ای مرده به دنیا آورده است بپرس


To realize
The value of one month
Ask a mother who has given birth to a premature baby
برای این که ارزش یک ماه را درک کنی

از مادری که بچه ای ناقص الخلقه(بچه ای که زودتر از زمان به رشد کافی رسیدن به دنیا آمده باشد) را به دنیا آورده است سوال کن


To realize
The value of one hour
Ask the lovers who are waiting to Meet

برای این که ارزش یک ساعت را متوجه شوی

از عاشقان پیشگانی که منتظر رسیدن ساعت ملاقاتشان اند بپرس

 




امروز پنجشنبه سی ام آبان 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Everything in creation exists within you, and everything in you exists in creation. You are in borderless touch with the closest things, and, what is more, distance is not sufficient to separate you from things far away. All things from the lowest to the loftiest, from the smallest to the greatest, exist within you as equal things. In one atom are found all the elements of the earth. One drop of water contains all secrets of the oceans. In one motion of the mind are found all the motions of all the laws of existence.

هر آنچه که در هستی هست در تو نیز هست، و هر آنچه که در تو وجود دارد در هستی نیز وجود دارد. تو در تماسی بی مرز با نزدیک ترین اشیایی، و از این فزون تر، فاصله نیز کفایت جدا ساختن تو را از دورترین چیزها ندارد. هستی، از پست ترین تا عالی ترین و از خردترین تا بزرگترین، همه در توست. در یک ذره ی اتم، تمامی عناصر زمین وجود دارد. یک قطره ی آب واجد تمامی رازهای اقیانوسهاست. در یک حرکت ذهن، حرکت تمامی قوانین هستی یافت می شود.




امروز یکشنبه هفدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

If you want to be successful then do this:

Look at your past by forgiveness

Look at your now with pathetic

And then

Look at your future with HOPE

 

اگر می خواهی به موفقیت دست پیدا کنی این کارها را انجام بده:

به گذشته با گذشت نگاه کن

به حال با رقت و دلسوزی نگاه کن

و سپس

به آینده ات با امید نگاه کن

 

 




امروز پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

If you get a chance, take it.

If it changes your life, let it.

Nobody said that it'd be easy,

They just promised it would be worth it.

اگر شانسی پیدا کردی از آن استفاده کن

اگر زندگی ات را تغییر می دهد بگذار این کار را بکند

هیچ کس نمی گوید که این کار آسان است

اما همه قول می دهند که این کار ارزش زیادی دارد

 

 

 




امروز جمعه هجدهم مرداد 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Why these people don't like rain?



when we can calmly sit under the rain and think about many things

when we can shout under the rain when the problems kill us

when we can just walk under the rain when we are in love

when we can do all of this just >>>> under the rain


so just tell me , why people hate rain ?

 

چرا این مردم باران را دوست ندارند؟

وقتی که ما میتوانیم به آرامی زیر باران بنشینیم و درباره چیزهای مختلف فکر کنیم

آن هنگام که میتوانیم زیر باران فریاد بکشیم به خاطر مشکلات مختلفی که داریم

هنگامی که میتوانیم فقط زیر باران راه برویم وقتی که عشق کسی را در سر می پرورانیم

وقتی که ما می توانیم همه اینها را فقط زیر بارن انجام دهیم

فقط به من بگید چرا این مردم از باران بدشان می آید؟

 

 

 




امروز پنجشنبه بیستم تیر 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

مصباح الحسین

TEN things God won’t ask on that day:
ده چیز است که خداوند در مورد آنها از انسان بازخواست نخواهد کرد

God won’t ask what brand of car had you driven
But he will ask how many people who needs car had you given ride
خداوند نخواهد پرسید که جنابعالی چه ماشینی سوار می شدی

اما از تو خواهد پرسید چند نفر از انسان هایی که به ماشینت نیاز داشته اند را پاسخ مثبت داده ای
God won’t ask how big was your house
He will ask about the number of people they were welcome to your home
خداوند از تو نخواهد پرسید که خانه ات چه قدر بزرگ بود

او از تعداد افرادی که با خوشامد گویی به خانه ات راه دادی خواهد پرسید
God wont ask about the number expenses of the clothes that you had on your close
He will ask about the number of people that were clothed by your help
خدا از برامد هزینه ای که صرف لباس هایت کردی نخواهد پرسید

او از تعداد مردمی که با کمک های تو لباسی بر تن کردند خواهد پرسید
God wont ask what your highest salary was
He will ask if you obtain it via a lawful way
خداوند نخواهد پرسید که حقوقت چه قدر بود

او از تو خواهد پرسید که آیا آنرا از راه قانونی بدست آوردی یا خیر
God won’t ask what was your job title
But he will ask how well did you perform your job based of your ability
خداوند از تو نخواهد پرسید که مقام و منصبت چه بود

اما او از تو خواهد پرسید که شغلت را نسبت به توانایی هایت در چه حدی خوب انجام دادی
God will not ask how many friends had you had
But he will ask how many people were you friends of

خداوند از تو نخواهد پرسید که تو چند تا دوست داشتی

اما خواهد پرسید که شما با چه تعداد مردم صمیمی و دوست بودید


God will not ask about the place your neighborhood
But he will ask how well did you behave your neighbors
خداوند از مکان هایی که در همسایگی تو بودند نخواهد پرسید

اما از نحوه برخوردت با همسایگانت خواهد پرسید
God will not ask about the lateness of your salvation
But he will take you to your position in heaven and not the gate of the hell
خداوند علت دیر رستگار شدنت را از تو جویا نخواهد شد

اما جایگاه اخروی ات را همان طور که باید باشد در جهان دیگر به تو خواهد داد
God wont ask abut the color of your skin
But he will ask about your personality
خداوند از رنگ پوست و نژادت از تو نخواهد پرسید

اما در مورد شخصیت وجودی ات از تو بازخواست خواهد کرد
God does not need to ask you about the number of people that you forwarded this to, but he already knows what is going on, on your mind.
خداوند از تو نخواهد پرسید که این مطلب را به چند نفر نشان دادی اما می داند که هم اکنون چه در سر تو می گذرد


 

 

 




امروز پنجشنبه یکم فروردین 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

تذکر: این متن قبلاَ نیز در وبلاگ بنده به شما خوانندگان عزیز ارایه شده بود ولی به درخواست یکی از خوانندگان محترم٬ بار دیگر این متن را در وبلاگ قرار می دهم. امیدوارم که با خواندن دقیق این متن و تطابق آن با شرایط فعلی به نتایجی که بنده و هم چنین این خواننده محترم در ذهن داشته اند دست پیدا کنید ان شاءالله و در جهت رفع مشکلات موجود قدم بردارید تا مانند این افراد مورد دریغ متفکر بزرگ جهان عرب٬ جبران خلیل جبران٬ و متفکران روشن فکر دیگر قرار نگیرید.

Woe to the nation that departs from religion to belief, from country lane to city alley, from wisdom to logic.

Woe to the nation that does not weave what it wears, nor plant what it eats, nor press the wine that it drinks.

Woe to the conquered nation that sees the victor's pomp as the perfection of virtue, and in whose eyes the ugliness of the conqueror is beauty.

Woe to the nation that combats injury in its dream but yields to the wrong in its wakefulness.

Woe to the nation that does not raise its voice save in funeral, that shows esteem only at the grave, that waits to rebel until its neck is under the edge of the sword.

Woe to the nation whose politics is subtlety, whose philosophy is jugglery, whose industry is patching.

Woe to the nation that greets a conqueror with fife and drum then hisses him off to greet another conqueror with trumpet and song.

Woe to the nation whose sage is voiceless, whose champion is blind, whose advocate is a prattler.

Woe to the nation in which each tribe claims to be a nation.

دریغ بر ملتی که از دین روی بر می گرداند و به باور می چسبد، از کوچه باغ های روستایی به کوچه های شهر می رود ، از بصیرت جدا می شود و به منطق می پیوندد.

دریغ بر ملتی که خود نمی بافد آنچه را که می پوشد، خود نمی کارد آنچه را که می خورد، خود نمی فشارد شرابی را که می نوشد.

دریغ بر ملت مغلوبی که زرق و برق فاتحان را کمال فضیلت می داند و در نگاه او زشتی فاتح، زیبایی جلوه می کند.

دریغ بر ملتی که در خواب به جنگ زخم ها می رود و در بیداری خود را تسلیم خطا می کند.

دریغ بر ملتی که دم بر نمی آورد مگر هنگامی که در تشییع جنازه گام بر میدارد، خود را نمی ستاید مگر در ویرانه هایش و عصیان نمی کند مگر هنگامی که گردنش زیر لبه شمشیر است.

دریغ بر ملتی که سیاستش زرنگی، فلسفه اش شعبده و صنعتش مونتاژ است.

دریغ بر ملتی که با دهل و شیپور به استقبال اشغالگر کشورش می رود و با هو کردن بدرقه اش می کند، فقط به خاطر این که با شیپور و آواز به استقبال اشغالگری دیگر برود.

دریغ بر ملتی که فرزانگانش خاموش، قهرمانانش کور و وطن پرستانش یاوه گویند.

دریغ بر ملتی که هر یک از اقوامش خود را یک ملت می دانند.

 

 

 




امروز یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 به قلم :: بهنام کیماسی ::

If you want happiness for an hour, take a nap;

If you want happiness for a day, go on a picnic;

If you want happiness for a week, go on a vacation;

If you want happiness for a year, inherit wealth;

But if you want happiness for a life time, learn to love what you do.

اگر به دنبال ساعتی شادمانی هستی٬ چرتی بزن

اگر به دنبال روزی شادمانی هستی٬ به پیک نیک برو

اگر به دنبال هفته ای شادمانی هستی٬ سفری تفریحی را در پیش گیر

اگر به دنبال سالی شادمانی هستی٬ پول هنگفتی به کف آور

اما اگر در جست و جوی عمری شادمانی هستی٬ یاد بگیر کاری را که انجام مدهی با عشق همراه باشد.

(با تشکر از هم کلاسی کلاس مکالمه زبان انگلیسی)

 

 

 




امروز دوشنبه بیستم اسفند 1386 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Woe to the nation that departs from religion to belief, from country lane to city alley, from wisdom to logic.

Woe to the nation that does not weave what it wears, nor plant what it eats, nor press the wine that it drinks.

Woe to the conquered nation that sees the victor's pomp as the perfection of virtue, and in whose eyes the ugliness of the conqueror is beauty.

Woe to the nation that combats injury in its dream but yields to the wrong in its wakefulness.

Woe to the nation that does not raise its voice save in funeral, that shows esteem only at the grave, that waits to rebel until its neck is under the edge of the sword.

Woe to the nation whose politics is subtlety, whose philosophy is jugglery, whose industry is patching.

Woe to the nation that greets a conqueror with fife and drum, then hisses him off to greet another conqueror with trumpet and song.

Woe to the nation whose sage is voiceless, whose champion is blind, whose advocate is a prattler.

Woe to the nation in which each tribe claims to be a nation.

دریغ بر ملتی که از دین روی بر می گرداند و به باور می چسبد، از کوچه باغ های روستایی به کوچه های شهر می رود ، از بصیرت جدا می شود و به منطق می پیوندد.

دریغ بر ملتی که خود نمی بافد آنچه را که می پوشد، خود نمی کارد آنچه را که می خورد، خوذ نمی فشارد شرابی را که می نوشد.

دریغ بر ملت مغلوبی که زرق و برق فاتحان را کمال فضیلت می داند و در نگاه او زشتی فاتح، زیبایی جلوه می کند.

دریغ بر ملتی که در خواب به جنگ زخم ها می رود و در بیداری خود را تسلیم خطا می کند.

دریغ بر ملتی که دم بر نمی آورد مگر هنگامی که در تشییع جنازه گام بر میدارد، خود را نمی ستاید مگر در ویرانه هایش و عصیان نمی کند مگر هنکامی که گردنش زیر لبه شمشیر است.

دریغ بر ملتی که سیاستش زرنگی، فلسفه اش شعبده و صنعتش مونتاژ است.

دریغ بر ملتی که با دهل و شیپور به استقبال اشغالگر کشورش می رود و با هو کردن بدرقه اش می کند، فقط به خاطر این که با شیپور و آواز به استقبال اشغالگری دیگر برود.

دریغ بر ملتی که فرزانگانش خاموش، قهرمانانش کور و وطن پرستانش یاوه گویند.

دریغ بر ملتی که هر یک از اقوامش خود را یک ملت می دانند.

 

 

 




امروز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Love can be Red, like the intense heat of a passionate kiss
.....the color of sweetness
.....the color of strawberries

 

 

Love can be blue, like the comfort we take in a pair of denim jeans
.....the color of strength
.....the color of perfect skies

 

Love can be yellow, bright and warm like the morning sun
.....like the sounds of laughters of children on the merry-go-round
.....like the sounds of fun from the boys flying kites in the open fields

 

 

Love can be green, peaceful and serene I can hear your heart beats
.....it is the feeling of a loving hand that touch a grieving heart
.....it is the whispering of trusting words to a distressing soul

 

Love can be orange, the loudness of it can drive you up a wall
.....it can drive you to sing like nobody is listening
.....it can drive you to dance like nobody is watching

Love can be purple, the courage we need to love bravely and unselfishly
.....the moment I first kiss you I know that I am not afraid to risk involvement
.....the day the declaration of your love for me was made known

 

 

 

 




امروز پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 به قلم :: بهنام کیماسی ::