تبليغاتX
«دهكده زبان»
آموزش دانستنی های زبان انگلیسی

Friend is someone who knows
the song in your heart
and can sing it back to you
when you have forgotten
the words

دوست کسی است که آهنگ قلب تو را می داند و می تواند آنرا به یادت بیاورد وقتی که فراموشش کرده ای

 

 

سلام و درود بر همه شما خوانندگان عزیز

خب کم کم سال تحصیلی داره شروع میشه و درس ها...

پس من هم کمتر می تونم خدمت برسم

و پیشاپیش از همه شما خوانندگان گرامی معذرت می خوام

امیدوارم که در این مدت تونسته باشم به قدر هرچند کوچکی مفید واقع بشم

 

در پناه حق باشید

فعلا خدانگهدار همه شما




امروز پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

A wise man will not be bitten by the same snake in a hole!

آدم عاقل (به قول خودمون مسلمان) دو بار از ماری که در سوراخی است نیش نمی خورد.

*****

Beauty of the face is the outward charm of a human being, and the beauty of soul is his inner charm.

زیبایی صورت افسون برونی یک انسان و زیبایی سیرت افسون درونی اوست.

*****

Anybody who keeps his relationship with God to the best extent, God keeps his relationship with people to the best extent, too.

کسی که رابطه اش را با خدا گسترده نگاه دارد، خداوند نیز رابطه وی را با مردم گسترده نگاه می دارد.

 

 

 




امروز سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

If you want to be successful then do this:

Look at your past by forgiveness

Look at your now with pathetic

And then

Look at your future with HOPE

اگر می خواهی به موفقیت دست پیدا کنی این کارها را انجام بده:

به گذشته با گذشت نگاه کن

به حال با رقت و دلسوزی نگاه کن

و سپس

به آینده ات با امید نگاه کن

 

 

 




امروز دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

THE BIRTHDAY CAKE AND CANDLES

With each birthday, Americans not only celebrate growth but also the passing of another year. Thus, candles are symbols of both life and death, as well as both hope and fear. When a person makes a wish over these symbols, s/he invokes powers for good future and when that person snuffs out these symbols, s/he expresses the hope to have a degree of control over whether lies in store for him or her.

کیک و شمع جشن تولد

آمریکایی ها با هر جشن تولدی نه تنها بزرگ شدن بلکه گذر یک سال به خوبی و خوشی را نیز جشن می گیرند. بنابراین، شمع هم نماد زندگی و هم نماد مرگ است همان طور که نماد امیدواری و ترس است. وقتی که یک نفر در کنار این نمادها آرزویی می کند، آینده خوبی را برای خود طلب می کند و وقتی که شمع ها را خاموش می کند، دعا می کند که خود را در برابر دروغ هایی که می تواند بگوید کنترل کند.

 

Example conversation:

A: Happy birthday! Now close your eyes make a wish and blow out the candles.

 (The birthday girl blows out all of the candles at once.)

A: Hooray for you! You blew them all out in one breath. That mean’s you’ll get your wish for sure.

B: But dad, you said that you wouldn’t allow me to have a chimpanzee as a pet around the house.

A: Oops!

مکالمه نمونه:

پدر: تولدت مبارک! حالا چشماتو ببند یه آرزو کن و شمع ها رو فوت کن.

(دختری که جشن تولدش است همه شمع ها را با یک فوت خاموش می کند.)

پدر: آفرین به تو! تو همه شمع ها رو با یه فوت خاموش کردی. این یعنی تو حتما به آرزوت می رسی.

دختر: اما بابایی، تو به من گفتی که به من اجازه نمی دی یه شامپانزه رو توی خونه نگه دارم.

پدر: وای نه!

 

 




امروز یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Along

این حرف اضافه با کلماتی نظیر road، river، corridor، line و کلماتی که به چیزهای ممتد و باریک بر میگردند استفاده می شود:

 

I saw her running along the road.

His office is along the corridor.

 

برای صحبت کردن در مورد بازه های زمانی یا فعالیت های دیگر از through استفاده می کنیم:

 

Through the centuries (Not along the centuries)

All through the journey (Not along the journey)

Right through the meal (Not … along the meal)

 

یکی دیگر از کاربردهای along استفاده از این کلمه همراه بعضی از افعال است که اصطلاحات خاصی را در زبان انگلیسی تشکیل می دهد:

 

Come along = come with me

Walking along = walking on one’s way

 

 

 




امروز جمعه بیست و دوم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

If you are poor, shun association with him who measures men with the yardstick of riches.

اگر فقیر هستی اجتناب کن از کسی که آدم ها را با معیار ثروت می سنجد.

I prefer to be a dreamer among the humblest, with visions to be realized, than lord among them without dreams and desires.

ترجیح می دهم گنگ خواب دیده ای باشم در میان بی چیز ترین آدم ها با آرزوهایی برای دست یافتن. دوست ندارم اربابی باشم در میان آنهایی که نه رویایی در سر دارند و نه آرزویی در دل.

Of life’s two chief prizes, beauty and truth, I found the first in a loving heart and the second in a laborer’s hand.

از دو موهبت بزرگ زندگی، زیبایی و حقیقت، اولی را در دلی پرمهر یافتم و دومی را در دست کارگر.

برگرفته از کتاب "صدای بال برفی فرشتگان" شامل جملاتی عارفانه از جبران خلیل جبران




امروز پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

I can talk with a friend
and walk with friend
and share my umbrella
in the rain.

I can play with a friend
and stay with a friend
and learn with a friend
and explain.

I can eat with a friend
and compete with a friend
and even sometimes
disagree.

I can ride with a friend
and take pride with a friend.
A friend can mean
so much to me!

(Thanks to Miss. Renz Santiago)

سلام بر شما خواننده گرامی،

همون طور که می بینید این شعر معنی نشده چون همه زیبایی این شعر به متن اصلی اونه.

البته ترجمه این شعر هم خیلی آسونه، پس همین الآن دست به کار شید و اونو ترجمه کنید و اگر خواستید می تونید ترجمتون رو برام بفرستید تا در صورت لزوم تصحیحش کنم.

 

 




امروز پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Allow, permit & let

1-    تفاوت بین allow و permit:

 

این دو کلمه معنا و کاربرد یکسانی دارند. Permit حالت رسمی تری دارد.  بعد از هر دوی این کلمات می توان از فرمول زیر استفاده کرد:   object + infinitive

 

We do not allow/permit people to smoke in the kitchen.

 

توجه به این نکته ضروری است که هنگامی که در جمله مفعول (object) نداشته باشیم، به جای مصدر با to از شکل –ing دار فعل استفاده می کنیم.

 

We do not allow/permit smoking in the kitchen.

 

شکل مجهول استفاده از هر دوی این افعال مانند دیگر افعال زبان انگلیسی می باشد:

 

People are not allowed/permitted to smoke in the kitchen.

Smoking is not allowed/permitted in the kitchen.

 

نکته قابل ذکر این است که اگر بخواهیم در ساختار مجهولمان از it استفاده کنیم، فقط مجازیم بعد از آن permit را بیاوریم و نمی توانیم از allow استفاده کنیم.

 

It is not permitted to smoke in the kitchen. (But Not It is not allowed to smoke in the kitchen.)

 

2-    Let:

 

این کلمه غیر رسمی تر از دو کلمه فوق بوده ولی همان معنا را دارد. بعد از این کلمه می توان از مصدر بدون to استفاده کرد.

 

Please allow me to buy you a drink. (Polite and formal)

Let me buy you a drink. (Friendly and informal)

 

تنها نکته قابل ذکر در مورد let این است که این کلمه را نمی توان در ساختار مجهول به کار برد.

 

 

 

 




امروز چهارشنبه بیستم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

The Village School

   The next morning the boys got up at six o’clock. They took some sandwiches and a bottle of cold tea, and they began to cut the long grass in M.R. Wood’s biggest field.

   The field was near a quiet road. At the side of the road was a small school. It stood in a garden. There were flowers and vegetables and a few fruit trees. But no children were there. The school was empty. It was summer and the children were on holiday.

   The sun shone down angrily. The boys were hot and thirsty. At eleven o’clock Tony went for a drink, but the bottle was empty.


ادامه ماجرا



امروز سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

What can be measured but has no length, width or thickness?

Explanation: to measure something is to find out how much of that thing there is. How big the thing is. But there is an exception for measurements and it is something for most of sick persons. Now can you answer this riddle?

 

Answer: Temperature of body




امروز دوشنبه هجدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Everything in creation exists within you, and everything in you exists in creation. You are in borderless touch with the closest things, and, what is more, distance is not sufficient to separate you from things far away. All things from the lowest to the loftiest, from the smallest to the greatest, exist within you as equal things. In one atom are found all the elements of the earth. One drop of water contains all secrets of the oceans. In one motion of the mind are found all the motions of all the laws of existence.

هر آنچه که در هستی هست در تو نیز هست، و هر آنچه که در تو وجود دارد در هستی نیز وجود دارد. تو در تماسی بی مرز با نزدیک ترین اشیایی، و از این فزون تر، فاصله نیز کفایت جدا ساختن تو را از دورترین چیزها ندارد. هستی، از پست ترین تا عالی ترین و از خردترین تا بزرگترین، همه در توست. در یک ذره ی اتم، تمامی عناصر زمین وجود دارد. یک قطره ی آب واجد تمامی رازهای اقیانوسهاست. در یک حرکت ذهن، حرکت تمامی قوانین هستی یافت می شود.




امروز یکشنبه هفدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

The two brothers

This is a story about two brothers named James and Henry. One was a very good boy. His name was James. He always made his mother very happy. His clothes were always clean. And he always washed his hands before he ate his dinner.

The other boy was Henry. He was a naughty boy. He did not close the doors. He kicked the chairs in the house. When his mother asked him to help her, he did not want to. Sometimes he took cakes from the cupboard and ate them. He liked to play in the street. He always made his mother very angry.

One day the school was not open. The two boys went to the park to play. Their mother gave them some money and told them to buy their lunch with their money. They took a ball with them. Before going to the park they stopped to buy lunch. James bought a sandwich with is money but Henry bought a large packet of sweets and ate them all.

After lunch the two boys played in the park with their ball. Then Henry wanted to go home because he was feeling sick. He had eaten so many sweets. When they got home his mother put him in bed without any dinner and told him that it was wrong to eat sweets for lunch

کلمات جدید:

Dinner: غذا

Naughty: (در مورد بچه) شیطان

Kick: لگد زدن، ضربه زدن

Cupboard: قفسه

Sweet: شیرینی

 

 




امروز شنبه شانزدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

SINGING HAPPY BIRTHDAY

The original title of the song was “Good Morning to You,” and it was written in the nineteenth century by two sisters involved in elementary education. They composed a song with a simple melody and lyrics that even a child of three could sing without hesitation.

خواندن تولدت مبارک

اسم اصلی شعر "صبحت به خیر" بود که توسط دو خواهر دبستانی در قرن نوزدهم نوشته شده بود. آنها این آهنگ را با کلمات و آهنگ بسیار ساده ای ساختند به طوری که حتی حتی یک بچه سه ساله هم می تواند این آهنگ را بدون تامل بخواند.

Example conversation:

A: (invited guests singing) … Happy birthday, dear Carol. Happy birthday to you!

B: Mom, I’d sure like to see what’s in that big box before we have our cake and ice cream.

C: You’ll have to be patient just a little while longer so we can open all the presents at the same time. You know, good things come in small packages, too.

مکالمه نمونه:

مهمانان: (مهمانان می خوانند) ... کارول جون، تولدت مبارک، تولدت مبارک!

کارول: مامان، من می خوام اون جعبه بزرگه رو قبل از این که کیک و بستنی بخوریم باز کنم ببینم توش چیه.

مادر کارول: اگه یه کم دیگه صبر کنی اون وقت همه هدیه ها رو با هم باز می کنیم. ممکنه تو جعبه های کوچولو هم چیزای خوب خوب باشه.




امروز جمعه پانزدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Opening Chapter (Al-Fatiha)

In the name of Allah the Beneficent the Merciful.

Praise be to Allah the Cherisher and Sustainer of the Worlds.

The Beneficent the Merciful.

Master of the Day of Judgment.

Thee do we worship and Thine aid we seek.

Show us the straight way.

The way of those on whom Thou has bestowed Thy grace, those whose is not wrath and who go not astray.

 

سوره فاتحه

به نام خداوند بخشنده و مهربان.

ستایش مخصوص خدایی است که پروردگار جهانیان است.

بخشنده و مهربان است.

صاحب روز جزا است.

(ای خدا) تنها تو را می پرستیم و تنها از تو یاری می خواهیم.

ما را به راه راست هدایت نما.

راه آنانی که به آنها نعمت عطا فرمودی نه آنانی که بر ایشان عذاب نازل فرمودی و نه گمراهان.




امروز جمعه پانزدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

After all

این کلمه می تواند به معناهای "بر خلاف آنچه گفته شد" یا "بر خلاف انتظار" به کار رود و جایگاه آن در جمله معمولا در پایان جمله یا شبه جملات می باشد.

I’m sorry. I know I said I would help you, but I can’t after all.

I expected to fail the exam, but I passed it after all.

 

معنی دیگری که می توان برای این عبارت به کار برد "ما نباید فراموش کنیم که..." می باشد که این معنی برای آوردن دلیل فراموش شده آورده در ابتدا یا انتهای جملات آورده می شود.

Of course you’re tired. After all, you were up all night.

Let’s finish the cake. Somebody’s got to eat it, after all.

 

نکته ای که قابل ذکر می باشد این است که ما نباید از این کلمه به معنای "در نهایت" (finally) استفاده کنیم.

After the theatre we had supper and went to a park, and then we finally went home. (Not … after all we went home.)




امروز پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Two lawyers walking through the woods spotted a vicious-looking bear. The first lawyer immediately opened his briefcase, pulled out a pair of sneakers and started putting them on. The second lawyer looked at him and said, "You're crazy! You'll never be able to outrun that bear!"

"I don't have to," the first lawyer replied. "I only have to outrun you."

 

دوتا وکیل داشتن با هم قدم میزدن که ناگهان با یه خرس عصبانی و بد شکل رو به رو شدن. وکیل اول با سرعت کیفش رو باز کرد و از توی اون یک جفت کتانی در آورد و شروع به پوشیدن اونها کرد. وکیل دوم نگاهی بهش انداخت و گفت : تو خیلی احمقی، هرگز نمیتونی از این خرس جلو بزنی.

دومی جواب داد : مجبور نیستم این کار رو بکنم!!! فقط کافیه از تو جلو بزنم!!!!!

 

 




امروز چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

Some people come into our lives and quickly go. Some stay for awhile and leave footprints on our hearts. And we are never, ever the same.

کسانی هستند که وارد زندگی ما شده و به سرعت نیز از آن خارج می شوند. بعضی برای مدتی در زندگی ما باقی مانده و ردپاهایی نیز در زندگیمان بر جای می گذراند و ما هیچگاه مثل سابق باقی نمی مانیم.

(Tanks to Miss. Renz Santiago from Philippines)

(با تشکر از خواننده محترم فیلیپینی دهکده، خانم رنز سانتیاگو)

 

 




امروز سه شنبه دوازدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

پیانوی قدیمی

در یک روز گرم تابستانی تونی، جان و پیپ در حال پاک کردن مزارع از علف های خود رو بودند. خورشید به گرمی در آسمان می درخشید و بچه ها خسته شده بودند. آقای وود به مزرعه آمد و گفت: "خب، بچه ها، حالا باید برام یه کاری بکنید."

"پیپ خیلی آرام گفت: "اون همیشه برای ما یه کاری داره. تونی و جان خندیدند. آقای وود دوست داشت بچه ها همش مشغول باشند. آنها همراه آقای وود به یک ساختمان چوبی قدیمی رفتند که نزدیکی خانه باغ بود.

آقای وود گفت: "خب، ماشین جدیدم هفته دیگه از راه میرسهو من می خوام اینجا رو به یه گاراژ تبدیل کنم. این آت و آشغال ها رو از اینجا بریزید بیرون. می خوام این جا رو حسابی برق بندازید. من می خوام ماشینمو این جا نگه دارم." ...
ادامه ماجرا



امروز دوشنبه یازدهم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدایی بودن!

و چه اندازه شیرین است امروز...

روز میلاد...

روز من...

روزی که من آغاز شدم...

ششم شهریور...

تولدم مبارک!!!

 نکته ۱: راستش فونت این مطلب چیز دیگری بود، ولی نمی دونم چه مشکلی پیش اومده که من چند وقتیه مجبورم با این فونت بد مطالبمو به ثبت برسونم. اگر بتونید راهنماییم کنید ممنون میشم...

نکته ۲: از کلیه خوانندگان محترم که لطف دارند و به دهکده سر می زنند ممنونم و ازشون عذر می خوام که نمی تونم برای بعضی هاشون کامنت بذارم چون کامپیوترم با بلگفا مشکل پیدا کرده!!!

نکته ۳: من تا یک شنبه هفته آینده نخواهم بود و بعدش اگر عمری باقی بود دوباره خدمتتون خواهم رسید.




امروز چهارشنبه ششم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

      An old piano     

One hot summer afternoon Tony, John and Pip were cutting the long grass. The sun was hot and they were tired. M.R. Wood came into the field.

“Now, boys,” he said, “I have a job for you.”

“He always has a job for us!” said Pip very quietly. The other boys smiled. The farmer liked to keep them busy. They walked with him to an old wooden building near the farmhouse.

“Now,” said M.R. Wood. “My new car will arrive here next week. I want this building for a ...


ادامه ماجرا



امروز دوشنبه چهارم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::

The best and most beautiful things in the world can not be seen or even touched. They must be felt with the heart.

(Helen Keller, 1880-1968, American writer and lecturer who was blind and deaf from the age of two)

 

بهترین و زیباترین چیزها در جهان را نمی توان دید یا حتی لمس کرد بلکه باید با قلب احساسشان کرد.

(هلن کلر، ١٩٨٦-١٨٨٠ ، نویسنده و ادبیات دان آمریکایی که از سن دو سالگی نابینا و ناشنوا بود)

 

(با تشکر از نویسنده محترم وبلاگ کهکشان راه شیمی سرکار خانم حیدری)

 

 

 




امروز جمعه یکم شهریور 1387 به قلم :: بهنام کیماسی ::